تبليغاتX
چراغ کش

من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام...تو بزن تبر بزن...

من به فكر غربت مسافرام... آخرين ضربه رو محكم تر بزن...

...

رقص نرم دستت اي تبر به دست... با هجوم تبر گشنه و سخت

آخرين تصوير تلخ بودنه... توي ذهن سبز آخرين درخت

حالا تو شمارش ثانيه ها / كوبه هاي بي امون تبره

تبري كه دشمن هميشه ي اين درخت محكم و تناوره

...

من به فكر خستگي هاي پر پرنده هام...تو بزن تبر بزن...

من به فكر غربت مسافرام... آخرين ضربه رو محكم تر بزن...

.

.

آخرين ضربه رو محكم تر بزن...

 

 

بي واسه بايد گفت، بي ادعا بايد شنيد و بي چشمداشت؛ ديد. تمام اين روزها را ديده ام؛ بي آنكه چيزي گفته باشم. ولي يك روز بايد برسد. روزي كه نترس بنشينم و چشم در چشم بگويم هرآنچه را كه بايد. و كتابت كنم، نسل در نسل. كه مردمان وآيندگان را بسان خود درگير خرافه و جهل وا نگذارم. چنان ارث تباه پدرانمان براي ما كه در اين حد هم ناخلف پسراني هستيم لاكردار!! يك روز بايد بي پرده و حجاب سخن گفت و نهراسيد. بايد از درد مشترك ايراني بودن گفت.. از يوغ استثمار تاريخي مان. از استبداد صغير و كبير.. از زشتي قوم رجاله ي سياه تبار. از ته سلسله ي وامانده در فريب و ريا!! براي اين همه بايد نوشت . بايد بيدار بود و از رنج برده و كام صدا فرو خورده گفت. از گلوهاي گلوله خورده و گل هاي پرپر. از گاز اشك آور و اشك مادران جوان داده. از انگشت اشاره و تهمت .  از قدرتي كه باعث فساد است از فسادي كه به اسم مقدس دين چنان گنداب در حلق ضعيف مردم فرو مي رود.

کجا رفت تاثیر سوز دعا...؟؟

 

نقابت را بردار. اين خود تو است. تويي كه خودش را در تو جا داده.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/04/26 ساعت 17:5 | لینک ثابت |