تبليغاتX
چراغ کش

امروز که ۲۲آذز ماه است، می خواهم یک اعتراف سنگین داشته باشم.

می خواهم از عشق بگویم. از داستانی که در دستان خاک مانده. از بودن ـ ماندن.

چشم هایت را که باز می کنی، رنگ و لعاب همه چیز عوض شده؛ بیماری!

تنها از ردیف کاج ها می گذری. از راسته ی کوه بالا می روی و آغوش

می گشایی. شیراز هم اندازه ی آغوش باز تواست.

شیرازه ی کار از دستانت در می رود. اربده می کشی. آواز می خوانی.

می خندی..گاهی البته گریه!

باران که می شوی؛ می باری. بر کوهسار می باری. بر دشت هی می باری

و از گوشه ی لب هات شیراز می چکد...

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/09/22 ساعت 10:8 | لینک ثابت |