باران آمد!! سر زده و بی بهانه. غریبه نبود؛ روزها بود که همه چشم انتظار بودیم. من ، پیرمرد بقال سر کوچه، پسر شاعر همسایه؛ که بی خود شده و بی اختیار توی خیابان خلوت و دلباز مان قدم بزنیم و لبخند.من به تشنگی زمین، بقال به علف و شیر و ماست، پسر به عاشقانه ای جان دار فکر می کند.
ما هر سه یک تن ایم. تنی که دوست دار آمدن باران است. به هر دلیل و بی هر پیش فکر.
روزهای باران حافظیه را دوست دارم. روزهای خوب خاطره.
نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/08/10 ساعت 11:13 | لینک ثابت |

