حالا که اینجا تنها آرمیده ام. و بوی تند و تلخ ته سیگار ..خاموش ..توی استکان چای آزارم نمی دهد. حالا که دیگر هیچ آب دهانی برایم نمانده که روی ایستگاه پل فلزی بایستم و با قدرت به دهان خشک رودخانه تف کنم. حالا...
بگذار از میان کاغذ های پهن کف اتاق ..کلمه ای را شبیه دوستت دارم جوانه بزنم. تا بروید و از سر انگشت هام نور بگیرد و بالا رود. چونان پیچک خشک بی صدای ..در انتظار بهار
قبله ی دعا همین نزدیکی های فراموش شده است. همین حوالی که پشت پدر سوختگی ابرها مات شده .
برهنه زیر ستاره ها دراز می کشم. می خواهم طرح یک چشم بریزم. چشمی که بین دب اکبر و اصغر است. و فقط باید آنها را به هم ربط بدهی و از میان حروف ربط .. خواسته های خودت را در یابی. بی هراس از دشنه های تشنه ی نقش بسته در اطراف...
به خودت نگاه کن. به ساز رقصان توی دستت. به مخروط توهم سیگار و دود که از لابه لای انگشت و مو هات بالا می روند و در اطراف محو می شوند.
نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/06/15 ساعت 11:2 | لینک ثابت |

