سرت را بلند کن. به این طناب نگاه کن. به اینکه تا چند لحظه ی دیگر گلویت را فشار خواهد داد.به اینکه حقیقت محض است.
در اول نباید چیزی باشد. کلمه ای نباید باشد که کلمات زاینده ی اتفاقاتی است که در بطن خود می پروراند. هر اتفاق شاخ و برگ تازه ای برای آن است؛ بافته در تار و پود متن.
حالا با دقت پایت را روی چهار پایه بگذار. برای جلوگیری از لرزش پاهایت، نفس عمیق بکش. بگذار هوای تازه ی سحر گاه ریه ات را پر کند.بگذار نسیم، صورت ات را قل قلک دهد. صورتی که تا چند لحظه دیگر از فرط فشار مثل بادکنک بزرگ و بزگ تر می شود. رگ های گردن و صورت ات بیرون می زند و چشمانت را که عهد کرده بودی نگشایی، از حدقه بیرون...
...
صبح بعد از اعدام، مرد از خواب بیدار شد. در حالی که تمام سر و گردن اش به شدت درد می کرد. دهان اش تلخ شده بود. رفت و جلوی آیینه ایستاد.یکدفعه صدای زنگ تلفن بلند شد.
ــ : سلام آقای قاضی. کار محکوم تمام شد! البته ولی دم د اشت منصرف می شد که مانع شدیم!
...
و صد البته جنازه نباید روی خاک بماند!! در هر صورت یک عده باید نان بخورند. شهر بی جنازه یعنی بی حادثه برای رنگین نامه ها، بی قبر برای گور کن، بی مزد برای نعش کش و پزشک قانونی و چند دهک پایین دستی و بغل دستی که از همین راه ارتزاق می کنند...
نویسنده هم گلیم اش اینقدر سنگین شده که ترجیح می دهد همانجا زیر آب بماند.

