از این پیاده روی باریک همیشه بوی تازه ی باغ می آید. بوی شب های عمیق قدم زدن و رسیدن تا کنار پل فلزی. بوی سیگار که از کنار انگشت ها و زاویه ی بینی بالا می رود و در فرهای سیاه موهام می پیچید. هوس داغ بوسه می افتدبه جانم. تا از آن سوی رودخانه خشک کارگرها هورا بکشند و برای مان دست تکان دهند...
نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/02/20 ساعت 0:58 | لینک ثابت |

