تبليغاتX
چراغ کش
من همین جام!! پشت پنجره های شب!!

عادت کردم که از سرما نلرزم..از تاریکی نترسم..از نگاه تو هم...!! دوست دارم سریع ترین داستان دنیا رو تو یک لحظه بخونم از چشات!! بدجوری هوای حافظانه کردم .. کجای کارم؟؟ کجای این متن؟ شب داغونه پر از جنازه هایی که من از پا انداختم. از چند تا دیوار بالا رفتم تا به آسمون هفتم شهر قصه ها برسم؟! من انگار بد جوری به کله ام زده!!نه؟؟!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/10/26 ساعت 14:50 | لینک ثابت |
شب سردیه نه؟

امروز بین کلی کتاب دست و پا می زدم.چه حیف که همشون ماله دو سه سال پیش بودن!!! راستی خیلی از نشر ها هم شرکت نکردن!! حق دارند با این هرکی هر کی!! ما دلخوشیم با یکی دو کتاب از بورخس و مارکز..که همیشه مانا هستند و جاری!!

نمایشگاه سالانه ی کتاب شیراز به هر ترتیب شروع شد!! قرار شد یه مشت بن خرید هم به ما بدهن!؟؟ البته قول های دیگه ای هم دادن!! سینه مون به هم ریخته..بد سرمایی به جونمون افتاده... دوست ندارم مریض باشم! همیشه از آدم های له بدم میو مده!!! دلم هوای بندر و دریا کرده ..هوای شبای مهتابی دریا..بندر گنگ..دولاب..هنگام..سلخ. راستی دلم می خواد یه بار دیگه سرباز بودم و به خاطر شیطنت تبعید می شدم به جزیره فارور...!!! روزای ماهی!!سیگار ونیستون خط ریز و لنج...

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/10/15 ساعت 23:18 | لینک ثابت |