تبليغاتX
چراغ کش
رفته بودیم که سند کمپانی ماشین را پس از چند دست چرخش بگیریم که خودمان را توی هرکی به هرکی تهران یافتیم!! جماعت خناس و ماشین های لولیده درهم..رنگهای تیره رنگ های دلگیر.. هوای دلتنگ بارانی..شهری بدون شهریت.. بی احساس.. چشمان دکمه ای!! چقدر شیراز را دوست تر دارم. با آن لهجه ی بی حال و کشدار!!

کباب هم بود مثل خیلی چیزهای دیگر!

سرو گردن شکستیم از بی خوابی..اتوبوس و همیرا و هایده و جواد یساری!!

دم شیراز گرم با دروازه ی قرآنش که به یادم می آورد سر سبزی و طراوت کلمه زارهاش.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/08/10 ساعت 21:0 | لینک ثابت |