تبليغاتX
چراغ کش

درست نيمه هاي دهه ي پر كشاكش پنجاه بود

شاملو زخمه ترانه هايش را سروده بود

شاه در تب و تاب ماندن بود و رفتن..

شيطانك ريز دنبالچه اي بودم در تنگ ناي سياه پيرامون ام

...

زنها مرا آغوش به آغوش مي كردند

زبان اجنه ها را مي دانستم

چند بار خواب پري دريايي ديده بودم

يكي دوبار هم دل به دريا زده بودم_

همان سالهاي قير و نفتي_

مادرم موهايم را بز بر كرد

نق هم زد ..

...

مادرم حافظه ي شعري خوبي داشت

حافظ را بيشتر

من ولي يكي دو بيت را بيشتر نمي دانستم

همان ها _كه امروز مي دانم _ عاشقانه بود

و آنروزها نمي دانستم چرا سينه ام را داغ مي كند

عاشق بودم.

...

روزهاي شير

روزهاي روغن

روزهاي قند و شكر

روزهاي تلخ و شيرين

اين توي تجريدي بود كه مرا به رقت باري اين زندگي علاقه مند مي كرد

روزهاي شعر

روزهاي حرف

روزهاي درگيري ..تبعيدي

...

زجر مي كشيم و قد مي كشيم

زجر مي كشيم و ديگر قد نمي كشيم

زجر مي كشيم و خاكسترمان را باد توي شهر سرگردان مي كند

...

از مرگ مي ترسيم

از ترس هراس داريم

قيافه ي آدمهاي شجاع مي گيريم

ما بچه هاي دهي پنجاه

عاشق پيشه هاي مطرودي هستيم كه از بيان دلدادگي مان هراس داريم

از نام انقلاب شاش مان مي گيرد

از جنگ و خونريزي گرسنه مان مي شود

ما بچه هاي دهه ي پنجاه آدمهاي بد ذاتي هستيم

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/06/06 ساعت 14:48 | لینک ثابت |