تبليغاتX
چراغ کش
رفیق اینم به روز برای تو :

چقدر خوب است چشمان کسی را مال خود کنی.. چقدر خوب است دست کسی را قبضه کنی..

چقد خوب است زن رژلب ملایمی بزند و لب شیرینش را شیرین تر کند..روسری بنفش بپوشد و تمام و کمال دلبری کند..چقدر خوب!!

نوشتن از چیزهایی که برای من بهروز تازگی دارد هم خوب است..روزگاری به ارغه گیمان می بالیدیم و اینکه از آن حرف ها...

ولی امروز؟!

..........................................

دوستان بخوانند:

چند روز دیگه آپ می کنم اساسی..

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/02/19 ساعت 17:5 | لینک ثابت |

 

 

 

گفتم : این خوبه که تو رمان بنویسی..تا حالا چه کتابایی خوندی؟!

و مثل خیلی هامان از ر.اعتمادی و فهیمه رحیمی شروع کرده بود و به سترگ نویسنده اش زویای قهرمان رسیده بود بله همانی که سعی داریم به حضورش عادت کنیم.

گفتم :خب پیرزاد جالبه..به هر حال یک پله از فهیمه رحیمی بالاتره...از خارجی ها چی خوندی؟ وباز هم مشابه ی ایرانی اش را نام برد یعنی همان بزرگ مرد را دانیل استیل..

گفتم: موافقم واقعا آدم چرا باید وقت خودش رو بذاره پای یه نویسنده هایی مثل مارکز ، بورخس یا کافکا و فاکنر...اصلا جنگ و صلح یعنی چه؟!

گفتم : این کتاب چنگی به دل نمی زنه . و مثل چند نفر دیگه که دیده یا شنیده بودم با افتخار اثر انگشت استاد را نشان داد تو گویی در نه بدترش فرو شده بود.

و تمام این خوبی ها را ما مدیون آقایان نسل دوم وسومی داستان نویسی مان هستیم.آنهایی که می خواستند راه رفتن کبک را بیاموزند پاپاکردن خودشان را هم از یاد بردند .دیدگاه های وارونه ، داوری های نابلدانه و مرید و مراد بازی های برخاسته از ذهنیت سیاه دیکتاتوریشان همه و همه مارا به این هرکی هرکی انداخت. خود آقایان تا گردن توی چیز خودشان فرو رفته اند و هنوز دست خانی را از کمر نیمه فلزی شان بر نمی دارند.عرصه ی ادبیات را عرشه ای کردند برای لعبت بازی ها و سر سیخ کردن ها. مأمنی برای سیخ و سنگ و وافور و شیره و این روزها هم که تزریق و گاه هم بین فرو بردن یکی از سرنگ ها طرف ریق رحمت را سر می کشد و زِرت شان غمسور می شود. اینها برای مصون ماندن از نقد و نقدینگی خیلی ها را تأیید می کنند و بعضی ها را تکذیب. و گاهی هم رنگ عوض می کنند و پیراهن تیم حریف را می پوشند. انتخاب و معرفی داستان هایی با لحن های شکسته و غریب مزاری به عنوان داستان های جهانی ( که البته جهان همان شهر کوچک برگزار کننده می باشد) و بال و پر دادن به گلواژه نویسان که همه را شصت به هوا می کند. آدم به آن یک جفت گوی مردانه شان شک می کند و به یاد فروغی مرحوم می اندازد که: سگ دلاتونو خورده...

این دو نسل خناس داستان را آنقدر سخت و مبهم و گنگ ارائه می دادند که نه تنها مخاطب چیزی نمی فهمید بلکه خودشان هم از این شاهکارسخت در حیرت بودند.و این شروعی بود برای هرچه دورتر کردن مخاطبین خاص و عام از ادبیات داستانی و رمان..و بدتر تزریق این رویه به شاگردان و عمله و اکره هایشان بود که آنها هم باید دنیارا از توی سوراخ آقایان می دیدند تا همانجا جایگاهی هر چند شکننده و لرزان برای خود دست و پا کنند. و اینها باعث شد که عده ای رو به داستان هایی با زبان ساده تر بیاورند که این خود هرج و مرجی شدید در بازار قلم پدید آورد.حالا هر آدم باری به هر جهتی بدون هیچ پشتوانه ای بدون هیچ گونه مطالعه ای دست به قبضه ی قلم می برد و صدها من کاغذ را سیاه می کند که ای کاش آن ناشر لئیم به جای چاپ این شعر و ورها آنها را به بقالی محل می داد تا میانش را خرما بپیچد و خیری به خلق برساند.

به قول آن عزیز جنوبی اگر اینها جرأت دارند یک داستان ساده ولی محکم و جذاب و همه گیر بنویسند تا ما سجده گاهمان را بچرخانیم.

گفتم: صادق هدایت رو هم نخوندی؟! گفت : نه بابا هرکی خونده خودشو سر به نیست کرده. مگه من از جونم سیر شدم؟!

گفتم : من معذرت می خوام!! خب تو گه می خوری گلواژه می نویسی مرده!!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 85/02/03 ساعت 15:31 | لینک ثابت |