آنهایی که ما را می شناسند خوب می دانند که اهل این حرفها نیستیم..من شیر شرور شاپوری روزگاری نه چندان دور جنازه می شناختم و ترانه زخم می انداختم..حالا اما همه چیز انگار به اجبار از یادمان رفته..من جنازه هایی را می شناختم که رنگ و بوی هیچ کس را نداشت..فقط من دیده بودمشان که چطور بین راهرو راه گرفته بودند و از گوشه ی لبهاشان شیراز می چکید...
سعدی:
اگر چراغ بمیرد صبا چه غم دارد؟؟
.................
یه بزرگی که نمی دونم کی بود:
تو همانی که باید باشی .. پس همیشه مثل الان..فقط خودت باش
به روزم سر بزن..
من کلی سرم شلوغه..کامنت گذاشتی گذاشتی نذاشتی هم زیاد فرقی نمی کنه مهم اینه که من جوابی براشون ندارم...
راستی اگه یه وقتی کارم داشتی سراغ منو از اونورا بگیر...
اصلن فکر کن از اول بوده تمام آن لحظاتی که باید تجربه می کردیم.شب زیر نور آفتابی های حافظیه پر پیچ وتاب گذشتی و خلسه ی آرام روی نیمکت های سبز رنگ را در غزلی ساده و صمیمی شکستی.من اما پا برهنه توی افکار خودم بودم..به خودم فکر می کردم..به اینکه کجای داستان میتوانستم به تو گریزی بزنم.. حقیقتی که به خوابی می مانست شیرین…
از اینها عجیب تر می شد و قتی که نگفته می دانستی..
گفتم: اینا رو که می گی همش قصه اس..یه چیزی بگو که بگنجه
گفت: شاید باور کردنش سخته ولی آدمی مث منم خراب میشه
گفتم: کدوم خرابی آقو ایی دیگه له بازیه..
گفت: اگه اینا له بازیه اگه ذلالته می خام ذلیل ترین آدم دنیا باشم
گفتم: پیف پیف..بو میدی..دیگه از دست در رفتی کاکو..
گفت: هیچ وقت تو دست نبودم که حالو..
که حالا باید از دست این توهمات خودم را خلاص می کردم.پشت پنجره ی مشبکش ایستاده بودم باید مرا می دید باید لای پنجره را باز می کرد و شانه های خیس و لرزانم را زیر نور کم سوی چراغ برق می دید...
چراغ کش در این زد و بند ها و بی پروایی ها فقط شاهد است و ناظر.
……………………………..
در حیرتم که چرا بید
اگر در باغ
مجنون نباشد
عادی نیست
((علی محمد حق شناس))
……………………………...
شازده احتجاب را به دوستی توصیه کرده بودم.بعد از سالها دوباره این شاهکار گلشیری را برداشتم و صفحاتی از آن را مرور کردم..واقعن که چه زیبا بود ودلنشین …
………………………………
حافظ:
بیا و کشتی ما را در شط شراب انداز...خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز
...
اگر چه مست و خرابم تو نیز لطفی کن...نظر بر ین دل سر گشته ی خراب انداز
............................
گفتن از تو حتی در وهم کلمات هم نمی گنجد.. چه بگویم که با این همه سوتی دهی دیگر مجالی برای گفتن نمی مانند...
داشتن بعضی درد ها بهتر از نداشتنش است..
........................
اینم به روز ما. اگه وقت شد بازم تو همین پست چند تا مطلب جدید می کارم ...
اکسیر بخواند:
برو بچه های بندر آماده باشن ما دو هفته دیگه میایم بندر..

