تبليغاتX
چراغ کش
بین هر تاریکی چشمهایی است..که حضور تو را دنبالدار میکند

قرینه ی سیاهی که خوبش را از تو می بیند.. بدش را بین بقیه

تقسیم میکند...

......................................

این چند روز اخیر شیراز پر بود از شعر و داستان:

جشنواره شعر و داستان دانشگاه پیام نور که در بر گیرنده ی همه ی دانشجویان شرکت کننده از سراسر کشور بود. مثل همیشه بعد از اختتامیه.. سینه چاکان عرصه ی شعر نسبت به جریان داوری و داوری بازیها اعتراض داشتند..نکته اینکه هیچ کس داور یا داوران شعر را زیارت نکرد...

اما داستان با تمام نشیب و فرازهایش و با حضور دوستانی نام آشنا و دیگرانی که افتخار آشنایی با ایشان نسیب ما شد برگذار و با داوری اساتیدی همچون امین فقیری..ابوتراب خسروی و شهلا پروین روح به پایان رسید.

بین این دوستان عزیزانی همچون : شیما عچر شاوی و لیلا کریمی بودند که رنگ و بویی به جشنواره داده بودند.

....................................

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/09/25 ساعت 21:16 | لینک ثابت |
 

آمدید نبودیم.

اینجا کسی هست که همیشه چشم انتظار آمدن خودش نشسته ، کسی که از فضایی در آن سوی کلمات پیدایش می شود. دیگر به خوابهایم اعتقادی ندارم. دیگر به هیچ چیز اعتقاد ندارم. جز همین که می بینم. همین دستهای خوش تراش که مرا گهگاه از خود بیخود می کند. اینجا از اول هم جایگاهی بوده برای دوستت دارم ها ، برای اینکه بگویم نترس ، دوستت دارم.

این روزها بدجوری خراب دشت و بیابانم. در پوست خود می گنجم. اگر این پیشانی فراخ بگذارد. اگراز کمند این چشمها رها شوم...

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/09/18 ساعت 23:10 | لینک ثابت |

رضا نیرو: من گیجگاه منفجرم، بوی داغ خون.......رد گلوله های فرو رفته تا جنون

               فواره های فکر من اند این کبوتران......دارند می رسند به جایی که واژگون

               ................                            ...

               فرهاد نه که شورش اجزای عاشقم.......پاشیده می شود به سراپای بیستون

 

حافظ:      نه هر که چهره بر افروخت دلبری داند......نه هر که آینه سازد سکندری داند

             .................                                ...

             هزار نکته ی باریکتر ز موی اینجاست.....نه هر که سر بتراشد قلندری داند

 

 

 

 

می خواهم مطلبی را تایپ کنم با کلماتی که بتواند سطور خالی این وبلاگ را پر کند. کلماتی که نه همه چیز را، ولی گوشه ای از این "همه چیز" را در بر بگیرد. باید سعی کنم پاره ای از مطالب را ننویسم،مسائلی که قبح زندگی تجریدی ..مجردیم را بر ملا می کند. مثل نئشه گیهای پشت چرس یا زوایای چند بُعدی بین پیک و پک عمیق سیگار...

 

سی دی جیپ سی کینگ را دوباره و صد باره از نو گوش می کنم و اصلا به قضاوت شما فکر نمی کنم، چرا که رفتارهای شما را قضاوت نکرده ام و با عرض پوزش فقط به سی دی گوش می کنم.

می گفت: شکمت !! که انگار تُل آقای سید محمد!!

گفتم: همینه که هست! می پسندیش یا نه؟؟!

گفت: خوب البته مهم یه چیز دیگس

گفتم: نترس هنوز از پشت این به قول شما تل می بینمش

چک و چیلش را تا بناگوش باز می کندو خودش را روی مبل رنگ و رو رفته توی حال پهن می کند.

می گوید: خسته نشدی ؟؟! الان چند ساعته همین آهنگو گوش می دی!!

گفتم:می خوای طلوع کن ابی گوش بدی؟؟ یا هتل کالیفورنیا؟؟ شاید هم بخوای پدر خوانده رو بشنوی؟!!

گفت: یکی از یکی بدتر!!

گفتم: اگه خسته شدی متونی گلهای قالی رو بشماری

اتاق پر شده بود از بوی بنفشه و کاج...

 

راوی این متن هر چه می خواست بی پروا و بدون کم و بیش بازگو کرد. فقط این را من اضافه کنم که :راوی دست می کند و یکی از غنچه های نیمه باز قالی را می کند و به او می دهد. همان غنچه ای که من چند لحظه پیش تایپ کردم...

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/09/03 ساعت 20:41 | لینک ثابت |