اینجا حرفای نگفته کم نیست!!
..................................
این جماعت عجب جماعتی هستن... خیلی با حالن جیگر!!
......................................
برای رضا میرپنج: از سرودهای رضا نیرو:
دیگر دلم حال غزل گفتن ندارد ... می خواهد این ابیات را بالا بیارد
می خواهد از معشوقه هایش بد بگوید... از مستی پنجاه و یک در صد بگوید
....................................
شاد باش و سخت نگیر تا سخت نگذره...
دوستی گفت: تلخ می نویسی .. یه کم شاد تر بنویس. می گم : سعی می کنم ولی انگار شادیهای ما هم تلخ تشریف دارن. معذرت می خوام عزیز...
......................
حافظ:
مطرب عشق عجب ساز و نوایی دارد نقش هر پرده که زد راه به جایی دارد...
......................
از کتل ها که می گذشتیم گفتم : همین جا یه کار گیر میاریم زندگی می کنیم، به خطر برگشتنش نمی ارزه. بقیه هم تایید کردند. بین راه تا می توانستیم وتا جا داشت ، خندیده بودیم. بحث همه چی پیش آمد.. از عمه ی فلانی تا پاپیون کردن فلانی توی تاریکی...
طبق معمول این روزها از گویش رایج و همه گیر ( به نظر روشنفکرا.. چرت و پرت) برره ای فیض می بردیم. خواسته بودیم دل تنگیمان را پشت جملات – ایی که گفتی یعنی چه؟؟!!... ای هشتبلکو کن..ای ضربه زن-پنهان کنیم. من اما جیگر!! را زیرکانه به کار می بردم...
هر چه نزدیکتر می شدیم از سر سبزی و هوای خنک دورتر می شدیم. کم کم هیکل سنگ و گچی برکه ها نمایان می شدند. دلم مثل سیر و سر که می جوشید ، تمام راه به این فکر می کردم که کاش چهره های سال گذشته ، هنوزهم باشند.. دوستانی که شهر کوچک و گرم لار را دوست داشتنی تر می کرد.
...
صدای تنبور که بلند می شد، مرا آرام آرام از جمع دور می کرد. با خود می برد پای درختان گز، می برد تا سر چاه جن... واقعن این موسیقی ها و آدمها را متنفرانه دوست دارم چون راهنمایم می شوند به دردی لذت بخش، به شیرینی ای تلخ...
شخصیت ما همیشه با این تناقضات در جدال است. تنها نقطه ی بر خورد این چند حالت، زیبایست . تنها این حس عمیق زیبایی شناختی است که مرا من می کند. هادی بهروز فقط با قشنگ ترین ها زنده ست.. فقط با هر آنچه از آن بهتر نباشد...
با حافظ:
صلاح از ما چه می جویی که مستان را صلا گفتیم
به دور نرگس مستت سلامت را دعا گفتیم
...
من از چشم تو ای ساقی خراب افتاده ام لیکن
بلایی کز حبیب آید هزارش مرحبا گفتیم
..........................
همو که پیامبر عصر مدرن بود:
تاریخ دوبار تکرار می شود. مرتبه ی اول به صورت تراژدی و باردوم به شکل طنز...
.........................
دستم را خوانده بودند، فقط دل می آمدم. عارف برای دل خودش می خواند، برای شبهای تار، برای چراغی که می خواست به دست شب بدهد...من اما چراغ کش بودم. تمام چراغها را کشته بودم تا نور بی همتای ماهتاب را ببینم.مثل تمام دیوانه ها به دشت و بیابان زده بودم. زیراین نور حتی کفتارها هم عاشقانه زوزه می کشند، عاشقانه می درانند...
یادش بخیر. بی بی می گفت: شب توی آینه به خودت نگاه نکن، دیونه می شی!!
شاید دیوانه شده بودم. هر شب به چهره ی مات خودم نگاه می کردم و دنبال یه دیونه می گشتم. دنبال یکی که بی بی می گفت.
مرحوم سالهاست که عمرش را به شما داده ، اما عادت شب زنده داری وخیابان گردی از سرم نیفتاده.
...
حال خودم را نمی فهمیدم، فقط دل می آمدم. هیچ کس تعجب نمی کرد حتی یار روبروم که پشت هم دلهای مرا می برید. سخت جگر آور دل آورده بودم...
........................
شراب شیراز ترفند خوبیست برای دور ماندن از خود،چیز خوبی که شرایط ماندن در لاک تنهایی خود را میسر می سازد.هوس نوش دارم ..هواس نه!!
........................
این هم قسمت کوتاهی از کارهای گذشته:
صورتت را بردار
امروز روز دیگریست
خاک از دستهام می رویاند/آدم
می تراشد سنگ و
می رویاند / ترانه زخم
...
خاک از دستان من جان می گیرد
کلمه از لبهای من
و آب..
شراب بیارید.. شراب
هوس نوش دارم
هواس نه!!
شراب بیارید..شراب
بر دستهام و شاید
گندم بروید
گناه بکارم
گندم بروید...
هروقت خودت را در یک اتاق تاریک پیدا کردی که دیوارهای اطرافت قرمزند و همه جا را خون گرفته، نترس. تو در قلب منی
......................
امروز دوباره فیل ام یاد هندستون کرده بود.یاد دوران خدمتم افتادم و هیجاناتش . جزیره قشم و لارکی و هنگام و سلَخ. جزیره فارورو تنب بزرگ و کوچیک، بندر کنگ، بندر لنگه. بوی دریا و قاچاق سیگار( آنروزها بیشتر وینیستون خط ریز) و شربت آناناس...بوی پولهای تا نخورده توی دستهای لرزان فرمانده. دختران زیبای پای برکه.. شبهای نخلستان.بحث داغ جن و انتظار دیدن پری از دل دریا... دریا همه چی مان بود...
.....................................
[فیه ما فیه...]
شب داراز است از بهر راز گفتن و حاجات خواستن، بی تشویش خلق و بی زحمت دوستان و دشمنان. خلوتی و سلوتی حاصل شده و حق تعالی پرده فرو کشیده تا عمل ها از ریا مصون و محروس باشد...در شب تیره، مرد ریایی از مخلص پیدا شود.
...
این ساعت بحث در این می کردیم اگر مردی را عیال است و دیگری را نیست ازو می برند و به این می دهند...هم چنان که اهل دلی که او را گوهری باشد شخصی را بزند و سر و بینی و دهان بشکند، همه گویند که این مظلوم است اما به تحقیق مظلوم آن زننده است. ظالم آن باشد که مصلحت نکند...و این زننده یقین مظلوم. چون این صاحب گوهر است و مستهلک حق است، کرده ی او کرده ی حق باشد...
...
اگر هزار دزد بیرونی بیایند، در را نتوانند باز کردن تا از اندرون دزدی یار ایشان نباشد که از اندرون باز کند.هزار سخن از بیرون بگوی، تا از اندرون مصدقی نباشد سود ندارد... اگر همه ی عالم نور گیرد، تا در چشم نوری نباشد هرگز آن نور نبیند...
......................................
[احمد شاملو]
در به در تر از باد زیستم
در سرزمینی که گیاهی در آن نمی روید.
ای تیز خرامان
لنگی پای من
از ناهمواریهای راه شما بود.

