تبليغاتX
چراغ کش

کاش یکی زنگ بزند. کاش صدایی از این گوشی در بیاید.حاضرم همه ی زندگیم را که روی هم چند سکه ی سیاه هم نمی شود، با یک مکالمه ی چند دقیقه ای عوض کنم. حاضرم چندین بار شماره ی آنهایی که هیچ وقت به حرکات و حرفهاشان توجه نکردم را بگیرم...

این شعار من بوده و هست که : اصولن تنهایی چیز خوبیست. گاهی وقتها اما در تنهایی آدم از خودش می ترسد؛ از اینکه خودش مانده و خودش، از اینکه از تن ها دور مانده..چیز عجیبی نیست جنون ، برای آدمی که از همه می گریزد و از گریختن و دلتنگی، خوف دارد. حس غریبی نیست وقتی باد بین انگشتهام بپیچد و روی صورتم را به نرمی خراش دهد. دیگر شبهای پر ستاره ی حافظیه هم آرامم نمی کند. دیگر غسالگان ِ ترکه اندام ِ لولی وش هم فال مرا نیکو نمی کند.

...

کاش بیای و تمام درد دلهایت را سر پر سودای من خالی کنی. تمام تمام ناملایمات زمانه را... نمی گویم تو تنها ترینی برایم، چرا که این دروغ بزرگیست  فقط می گویم بخوان برایم از هر چه باداباد، از هر چه می خواهی و نمی توانی.که میانه ی میدانم می خواهی و پا در میان نمی گذاری.. سینه چاکت می خواهیم و سینه چاک نمی دهی.عینک بد بینیت را بردار.. چشمان بدون عینک را دوست تر دارم.

.........................................................................

نه جانم آقای بهروز ناراحت نمی شود

این حرفها نان نمی شود

آدم نمی شود

 

خیالی نیست: باید پرنده ای بسازم ، بالهاش ترانه و

                 ترانه هاش بال

                 چیزی بخواند

                  مثلن با زبانی که نشنوم ..نبینم

من شیر شرور شاپوری اهل این حرفها نیست

جنازه می شناسد

تربیع قامت می کند/ چاه می کند ، چال می کند

ترانه قید ترسوهاست

ترس نمی شناسد

 

خیالی نیست: باید جنازه ای بسازم، رگهاش زخم و

                 زخمهاش رگ

                 چیزی نخواند

                 مثلن با زبانی که ندارد بشنوم

من ذهن نحیف یک عابر اهل برنامه ها نیست

درخت می نشاند

پیکره قلم می زند/ کوه می تراشد، کاخ می سازد

زخم بند پهلوانیست

پهلوانی نمی شناسد

..

فقط مرده ، مرده آرامش دارد

                                نمرده!!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/07/28 ساعت 15:19 | لینک ثابت |

به سیاهی شب فکر می کنم. به عکس برگردان خودم توی شیشه ی ماشین. ماشین که چه عرض کنم همان رویال قدیمی، که نه ترمز درست و حسابی دارد نه کلاچ و دنده؛ آدم را به یاد ماشین مشتی ممدلی می اندازد.. تنها دلخوشی ساعات بیکاریمان فرمان هیدرولیک عجیب و غریبش است که توی هر درجه ای به راحتی تاب ور می دارد. تصمیم آنی گرفته بودیم مثل هزار بار دیگر، که تا نیمه های راه نرسیده بر می گشتیم. شاید به خاطر این بود که به حالت طبیعی یمان بر می گشتیم . این بار دیگر سوسوی چراغهای اصفهان را می دیدیم. سعی کرده بودیم بین راه حالت طبیعی یمان را از دست بدهیم تا دیگر راه برگشتی برایمان نماند. تصمیمی که ما را از نیمه راه نصف جهان باز می گرداند. واقعن حیف نیست شهری با این همه زیبا و زیبایی بشر دادیش...

گفتم:(( شدی ها؟!))

چیزی نمی شنید یا نمی خواست بشنود. البته به رانندگی بابک اطمینان داشتم، در هر حالتی که داشت... با اطمینان می توانستم توی ماشینش چشمانم را روی هم بگذارم و بخوابم چون مطمئن بودم که یا تصادف نمی کنیم یا اگر تصادف شد دیگر چیزی را حس نخواهیم کرد.

...

باز دیشب خوابی شاعرانه دیدم که مثل خیلی وقتها به یاد نمی آورم. نمی دانم شاید مطلبی غیر شاعرانه مثل این بود:

به سادگی نوشتن یک یادگاری بر دسترس ترین دیوار. به سادگی در آغوش کشیدنت. به تازگی بوسه هات به اشکهایی که پشت دیوار غرور، پنهان می بارد. از مرگ هراسی ندارم. سالها پیش لبهام را به تن خاک داده ام. خودم را در ذرات خاک جاودانه کرده ام...هر گاه جرعه ای شراب از دستی ، از گوشه ی لبی بر این خاک سرد ریخت، بر می خیزم هر بار اشکی...

 

 

 

پنج شنبه / اصفهان- داران

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/07/21 ساعت 19:57 | لینک ثابت |

متولد بیستمین روز از سالم

چند سال دیر تر از خودم به دنیا می آیم اما

در همان خانه ی قدیمی که

پدرم پدر بزرگم هم

ابجد روز تولدم هادی ست

هدایت اما نه

مرحوم پدر بزرگ با فرهاد پدرش برابر پیر استعمارجنگیده بود

من اما زندگی را دوست تر دارم

زنان زیادی را دیده ام دختران زیادی را هم

جنازه اما چیز دیگریست

 به تاریخی بود که باد می لولید و بر اندام کشیده بر دار نفیر:

خالو به زندگی دوباره باز می گشت. رد خون از تمام دشت پاک می شد. سبز بود مثل همیشه نخلستانها سر شکسته نبودند.

تنگ غروب کشیدیم پشت خالو گفتم: کجاش بزنم خالو؟!

بی آنکه چیزی فهمیده باشم مات لرزش دستهام زدم به خال بالای لبش. حق داشتم تا حالا تیر ننداخته بودم. چیزهایی از شکار شنیده بودم اما دورا دور.

تیر سوژه ی خوبیست مثل حرارت ماه تولدم مثل سیگاری که تا نزدیکای اسمش را کام گرفته باشند. مثل گلوله که می دراند و جان می سوزاند. مثل عشق ...

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/07/14 ساعت 12:56 | لینک ثابت |

گاهی وقتها مکانهایی تورا  از خودت دور می کند . تو را از خودت می گیرد و در خودت غرق می کند. برای من همیشه بازارچه ها حسی اینگونه داشته...زیر این بازارچه ها هر چیزی پیدا می شود. از طاقه های پارچه گرفته تا ادویه جات معطر و گبه و گلیم و گیوه ... تا  لبها و چشمها و اندام پیچان و لرزان که آدم را وادار به تأمل می کند. همیشه عجولانه از این وضعیت فرار کرده ام.. از آن رهگذران و دست فروشان و سیاحان و سیاحتگران و زنان کولی دایره فروش. همیشه خودم را در دایره ی ذهنی خودم دیده ام.

از گذشته .. گذشته ام . می خواهم دسته گلی به آب دهم    بی اختیار هر چه پیش آید خوش آید.  انتحاری می زنم به لبهاش  برای چند خط پایین تر که می بینمش پای حوض. صدای تار تمام طول دالان را پیچانده و تبلای قدمهاش ریز ریز .. دور دور

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/07/08 ساعت 16:35 | لینک ثابت |

خون از بريدگي گلوش بيرون زده بود. صورت خاکلانيش را را به سينه چسباندم و از لبان غنچه اش ـ که هيچ وقت جرات بوسيدنش را نداشتم ـ کامي گرفتم . چونان مار که از جنازه اي...

باید زودتر فکری برایش می کردم . با همان لباس  سفید نشاندمش روی کرسی گوشه اتاق. چشم از هم بر نمی داشتیم درست وق زده بود به چشمهام که شده بود دو کاسه خون. خون راه گرفته بود روی تور پیش سینه اش و تا بند نافش رسیده بود. چیزی نمی خواستم فقط خواسته بودم توی چشمهام نگاه کند.. هیچ وقت مثل الان به من نگاه نکرده بود. پای برکه دیده بودمش .. داشت با دلو آب می کشید و گله و رمه اش را سیراب می کرد. مرا که دیده بود خودش را چپانده بود قاطی گله...

هیچ کس حتی به ذهنش هم نمی رسید که آدم دست و پا چلفتی مثل من    عروس هجله ندیده ی برکه سفلین را توی دخمه ی  مخروبه اش پنهان کرده باشد وهر شب از لبان سرخش که حالا به سیاهی می نشست  نترس لب بگیرد.

با هر تکان و جابه جایی قسمتی از اندام خوش تراش تنش را از دست می داد انگار که دیگر تحمل هیچ چیز را نداشته باشد. من هم رمقی برای نفس به نفسش گذاشتن و دمیدن به گلوش نداشتم. والف پشت گردنش را کشیدم ... صورت و لبان و چشمهای درشتش فرو کشید دستها و کشاله هاش چرو کیده شد و مثل لتّه ی پارچه

افتاد روی کرسی...                                 

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/07/03 ساعت 14:11 | لینک ثابت |