انگار طاعون گرفته بودیم. خودمان خودمان را کنار گذاشته بودیم. نه دستی به قلم می رفت نه دلی به اندام لرزانی خوش می ماند.
کسی که از نسوج درد بر می خیزد چیزی جز آن را نمی بیند . روحی که آزرده خاطر باشد .. بجز گفتارهای مالیخولیایی حرفی برای گفتن نمی یابد. دستی که برای زدن بلند می شود.. صورت کسی را نوازش نمی کند. کلمه ای که حامل نفیر فریاد است..مدح نمی گوید...
برای عزیزم: هادی خان کیکاوسی
نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/06/30 ساعت 12:31 | لینک ثابت |
نشسته ام..به سپیدی سقف بالای سرم که حائلیست بین من و سیاهی شب خیره مانده ام. خواب قبایی سفید را دیده ام که چون نرمه بادی انگار از آستین خالیش جان بگیرد.شاید توی خواب باشد..کسی رکابی سفیدم را در آورده و پای یک فنجان چای یک حبه قند دندان زده انداخته باشد.
حالا قبا صورتی استخوانی به خود گرفته و موهایی زرد پری گونه پریشان کرده.
مردم می گفتند: پری تو نیمه ی ماهی تنش یه تیغه داره که اگه دلت پاک نباشه نصفت می کنه
نه!! این خواب نصفه مانده بود. پری ندیده بودم آدم بود مثل همین ها مثل آن پوستر ترک که چشمانش را از کاسه در آوردم. تحملش را نداشتم دیوانه ام می کرد.
اصلن خواب به چه درد می خورد عکس به چه درد می خورد. باید خودت باشی.. با همان کشیده گی ها و خطوط ظریف زنانه...
نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/06/28 ساعت 1:41 | لینک ثابت |
در اول نباید چیزی باشد..کلمه ای نباید باشد.. که کلمات زاینده ی اتفاقاتیست که در بطن خود
می پروراند.هر اتفاق شاخ و برگ تازه ای برای کلمه دارد. این حقیقت است یا چیزی شبیه آن...
آمده ایم و قصد ماندن داریم. اگر عمری باشه...
نوشته شده توسط هادی بهروز در 84/06/27 ساعت 0:56 | لینک ثابت |

