تبليغاتX
چراغ کش
حال شيراز خوب نيست! صورت شهر خون آلود است. چماق به دست ها تر و خشك را بلال مي كنند. زن ها مرد ها... بچه ها! حاميان دروغ و استبداد تمام راه ها را بر مردم بسته اند. اين اقليت كذاب از جان شيراز چه مي خواهند؟؟!
نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/03/26 ساعت 12:41 | لینک ثابت |
با آمدنت بهار شاید برسد...
نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/03/04 ساعت 3:9 | لینک ثابت |
اردیبهشت شیرازه وسالروز سعدی بزرگ. چه حیف اما از این چهره ی مخدوش رو به زوال. کاش تمام شود این بد اقبالی.

 

راستی گوجه هم چیز بدی نیست!!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/02/01 ساعت 9:32 | لینک ثابت |
چه اهمیت دارد اشک. چه اهمیت دارد باد.اینجا همه چیز شبیه به هم شده . مثلا خود من. می خواهم شبیه به تو باشم. شکل تنبیه! 

که تمام بعدظهر زیبایت را سخت قدم بزنی تا جان از چرکدان ات بزند بیرون. و به چیزی نیندیشی و لبخند ها را نبینی و بشوی انگشت اشاره ی مردم.. انگشتان ات را به دیواره ها بمالی به درخت به صدای بوق ماشین ها به ایست به گوساله های سیخ سیخی که می خواهند مست کنند و تمام پیچ و خم های سال گاو را ماغ بکشند. به سنگ گچسار گرفته ی مستراح!!

همه چیز را شکل تنبیه. همه را شکل تو مثل خودم.. مثل باران که نبارید و رفت..

... پسین دلگیر شهر را با آمدن یواش رضا به شور کلمه می نشینیم و بی شعور شاعرانه از هرآنچه می خواهیم می گوییم . بی هراس از چکمه و قبه و خشاب. رضا هنوز بوی شراب شیراز می دهد. بوی تلخ شراب. شعر را باید با صدای خفیف او شنید با نوای نرم حادثه! که از روزنه های نور و پروانه های فراریش می خواند. از پیکر سپید غزل.. از رد داغ خون.

این ها مرا برای لحظاتی از خود بی خود می کند. از بند دنیا رها شده پاچه ی شلوارم را بالا می گیرم و از میان جریان بی رمق آب در حاشیه ی پیاده رو رد می شوم . بی اختیار هر چه پیش آید خوش آید.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/01/08 ساعت 22:1 | لینک ثابت |
زمستان خشکی گذشت. بی باران بی رنگ. اما گذشت!!

در اين روزهاي آخر سال كه همه در گير و دار خانه تكاني هستند به شما و همكارانتان به خاطر درايت و پشتكار و اعتماد به نفس مثال زدني در مقوله ي دشوار مديريتي( در تمام عرصه ها) خسته نباشيد مي گويم و از اينكه  چهره ي ايران را در  عرصه ي بين الملل بزرگ و والا نشان داديد تشكر مي كنم. اين روزها ديگر هيچ كس نمي تواند با ما رابطه نداشته باشد. حتي كشورهايي كه اسم شان روي نقشه هاي بين المللي  يافت نمي شود هم از ما دعوت به همكاري مي كنند و خواستار روابط تجاري و سياسي با ما هستند. حتي ما را در مباحث هسته اي ياري مي كنند. اعراب ما را به خاطر يك جمله كه سنديت تاريخي هم دارد ( استان ۱۵ ) تحريم نمي كنند و كلا ملالي نيست!!

روزهاي پاياني سال است وبه شما خسته نباشيد عرض مي كنم. به پاس تمام تلاش هاي شما و دوستان تان عرض مي كنم: خدا نگهدار آقاي رييس جمهور!!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/12/18 ساعت 11:34 | لینک ثابت |

ایستاده ام رو به دیوار...

دست در دست انتظار

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/11/26 ساعت 12:12 | لینک ثابت |
هوای نه چندان سرد دی ماه است و من همچنان در گیر یک فکر همیشه و همه وقت! نرمه بادی خودش را به شیشه می مالد. اتاق پر شده از عطر بابونه و پریسا. پنجره را که باز می کنم .. شیراز خودش را به فضای اتاقم تحمیل می کند و همه چیز را هم رنگ خود می کند...

...

با خبر شدم رفیق سعید بردستانی با چاپ دوم "هیچ" یک بار دیگر به صحنه ی بازار کتاب و کتاب خوانی برگشته. خواندن داستان های کوتاه و جذاب این کتاب را که حاوی نکات ظریفی از دیار اسرار آمیز جنوب است را به دوستان توصیه می کنم.

این هم متن خبر:

به گزارش خبرگزار آتی‌بان: چاپ دوم مجموعه داستان "هیچ" اثر سعید بردستانی، داستان نویس ايراني روانه‌ی بازار کتاب شد.

این کتاب به تازه‌گی توسط نشر ققنوس در تهران  به چاپ دوم رسیده و  مشتمل بر هشت داستان کوتاه است. این داستان‌ها، دخیل بر دستار شروه، آتش ته نشین، بلوط های به گل نشسته، در مادیان، تشنه چای، دست ما کوتاه، سردِ سنگین و زمزمه های آتش دوشیزه نام دارند.

مجموعه داستان "هیچ" اولین بار در سال گذشته توسط همین ناشر منتشر شد و توانست در همان سال عناوینی چند به خود اختصاص دهد؛ از جمله نامزدی مجموعه داستان اول جایزه گلشیری. داستان "زمزمه های آتش دوشیزه" از همین کتاب نیز سال گذشته جزء بهترین داستان‌های سال انتخاب شد.

به گفته‌ی "فرشید جان احمدیان" در کتاب فرهنگ داستان نویسی بوشهر، «کوتاه نویسی و ایجاز یکی از ویژگی‌های داستان‌های بردستانی بوده، وی از توضیح و تفسیر دوری کرده و تلاش می‌کند تصویری از موقعیت‌ها را ارايه دهد، بر همین اساس داستان‌های وی از حواشی به دور هستند.» این پژوهشگر هم چنین بومی گرایی، بازی زبانی و فضای وهم آلود را از دیگر ویژگی‌های داستان های این مجموعه می داند.

چاپ دوم مجموعه داستان "هیچ" در قطع شومیز با تیراژ 1100 نسخه و با قیمت 1300 تومان در فروشگاه نشر ققنوس و  کتابفروشی‌های سراسر کشور  قابل  دسترسی علاقه‌مندان به ادبیات داستانی ایران است.

با هم بخشی از داستان اول کتاب با عنوان «دخیل بر دستار شروه» را می‌خوانیم:

«اگر گربه سياهي كه شايد گربه نباشد، چندك بزند توي سياهي و كسي كاري به كارش نداشته باشد، هيچ؛ اما اگر دخترك شيطاني با سنگ بزندش، آن وقت است كه زليخا كور مي‌شود و بايد كوچه‌اي كه نصفش را با چشم آمده، نصف ديگرش را بي‌چشم برود، تازه اگر سر راه به كند كٍُِنار پرجني نخورد، يا شكم آماسيدة ديواري، يا دو سه رگ خشتمال تنوري يا... . و اين مي‌رود تا روزگاري كه زليخا زمينگير شود و به كنج نمور خانة برادر خو كند و پسين‌ها تنگ غروب دستش را به دست گرم و لطيف دختر برادر بدهد و هنوز عمه نشده بي‌بي شود، حتي اگر اين كار را بلد نباشد. و اين خيلي زود است براي زليخا، خيلي زود. اين را هيچ كس نمي‌داند، اگر هم بداند هيچ كاري از دستش برنمي‌آيد.»

 

آشنایی با نویسنده:

سعید بردستانی  در سال 1357 در خرمشهر به دنیا آمده، اما اصالتا اهل "دیر" است و با شروع جنگ نیز به همراه خانواده به زادگاه پدری‌اش مهاجرت می‌کند. وی در سال 1381 موفق به اخذ لیسانس در رشته‌ی مهندسی ماشین آلات کشاورزی می‌شود. این نویسنده از نوجوانی شعر می‌سروده ولی پس از مدتی به داستان نویسی روی می‌آورد، تا‌کنون داستان‌های وی در نشریات مختلف به چاپ رسیده‌اند. بردستانی هم اکنون در سمت تهیه کنندگی‌، کارگردانی و نویسندگی، برنامه‌ی ادبی «عطر تازه» را هر چهارشنبه از شبکه استانی مرکز بوشهر به روی آنتن می‌برد.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/10/09 ساعت 10:56 | لینک ثابت |

امروز که ۲۲آذز ماه است، می خواهم یک اعتراف سنگین داشته باشم.

می خواهم از عشق بگویم. از داستانی که در دستان خاک مانده. از بودن ـ ماندن.

چشم هایت را که باز می کنی، رنگ و لعاب همه چیز عوض شده؛ بیماری!

تنها از ردیف کاج ها می گذری. از راسته ی کوه بالا می روی و آغوش

می گشایی. شیراز هم اندازه ی آغوش باز تواست.

شیرازه ی کار از دستانت در می رود. اربده می کشی. آواز می خوانی.

می خندی..گاهی البته گریه!

باران که می شوی؛ می باری. بر کوهسار می باری. بر دشت هی می باری

و از گوشه ی لب هات شیراز می چکد...

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/09/22 ساعت 10:8 | لینک ثابت |

باران آمد!! سر زده و بی بهانه. غریبه نبود؛ روزها بود که همه  چشم انتظار بودیم. من ، پیرمرد بقال سر کوچه، پسر شاعر همسایه؛ که بی خود شده و بی اختیار توی خیابان خلوت و دلباز مان قدم بزنیم و لبخند.من به تشنگی زمین، بقال به  علف و شیر و ماست، پسر به عاشقانه ای جان دار فکر می کند.

ما هر سه یک تن ایم. تنی که دوست دار آمدن باران است. به هر دلیل و بی هر پیش فکر.

 روزهای باران حافظیه را دوست دارم. روزهای خوب خاطره.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/08/10 ساعت 11:13 | لینک ثابت |
حالا که اینجا تنها آرمیده ام. و بوی تند و تلخ ته سیگار ..خاموش ..توی استکان چای آزارم نمی دهد. حالا که دیگر هیچ آب دهانی برایم نمانده که روی ایستگاه پل فلزی بایستم و با قدرت به دهان خشک رودخانه تف کنم. حالا...

بگذار از میان کاغذ های پهن کف اتاق ..کلمه ای را شبیه دوستت دارم جوانه بزنم. تا بروید و از سر انگشت هام نور بگیرد و بالا رود. چونان پیچک خشک بی صدای ..در انتظار بهار

قبله ی دعا همین نزدیکی های فراموش شده است. همین حوالی که پشت پدر سوختگی ابرها   مات شده .

برهنه زیر ستاره ها دراز می کشم. می خواهم طرح یک چشم بریزم. چشمی که بین دب اکبر و اصغر است. و فقط باید آنها را به هم ربط بدهی و از میان حروف ربط .. خواسته های خودت را در یابی. بی هراس از دشنه های تشنه ی نقش بسته در اطراف...

به خودت نگاه کن. به ساز رقصان توی دستت. به مخروط توهم سیگار و دود که از لابه لای انگشت و مو هات بالا می روند و در اطراف محو می شوند.

نوشته شده توسط هادی بهروز در 87/06/15 ساعت 11:2 | لینک ثابت |