تبليغاتX
چراغ کش

اين مي توانست تيتر روزنامه هاي ايران باشد: رحلت جانسوز عالم رباني حضرت آيت الله العظمي حسين علي منتظري،آزاد مردي كه براي انسان ماندن جنگيد؛ پايه گذار مقوله ولايت فقيه، را به تمام مردم شريف ايران، تسليت و تعزيت عرض مي نماييم...

 

اما بسنده شد به اين: منتظري درگذشت.

 

گويا مدعيان فرزانگي اين كشور هم، عنان خرد را از دست داده اند و به جاي اينكه آبي باشند بر آتش مردم، خود با رقص و عتابي كه در كلمات مي اندازند هيزم به آتش گاه مردم ريخته و تنور سوزان ايشان را داغ تر مي كنند؟؟! اين چگونه پيام تسليتي است كه از زبان يك مقام والا منتشر مي شود؟ كجاي اين تلخ نامه، بوي بزرگي مي دهد؟ حتي بوي فرهنگ ايراني و اسلامي هم نداشت!

اين زخم اندازي دوباره به جان بي روح يك انسان كه بايد فقط و فقط در پيشگاه خداوند عز و جل  پاسخگو باشد، نشان از كدام تسويه حساب شخصي است كه انجام داديد؟ چه كرديد با خود و با مردم خود؟

 

......

موج جديد دستگيري ها نشان از كمبود آستانه تحمل حضرات مي دهد. از نبود آزادي پس از بيان!! از بربريت محض!

احمد قابل و محمد نوري زاد هم دستگير شدند. يكي صدايش را مي شنيديم و ديگري هم با سيما و كلمات مهربانش آشنا بوديم. نمي دانم اين موج تا كجا مي خواهد پيش برود؟ لابد مي خواهند زنداني شصت ميليوني براي آزادي خواهان و پنج ميليوني براي دگر انديشان ايجاد كنند و خودشان و چند ميليون باقي مانده از وفور نعمات حاصله از حراج بشكه هاي نفت، روزگار بگذرانند؟؟!!

حكومتي كه پشتوانه مردمي نداشته باشد؛ براي بقا، بايد به دنيا باج دهد!!

.......

 

و امروز مراسم چند ميليوني وداع با پدر روحاني مردم هم بي خشونت به پايان نرسيد. عمله هاي مواجب بگير و زنگي يان گوش به فرمان با يورش به جماعت خسته و دل شكسته، حرمت زمين و زمان و تقدس و آيت و روايت را زير پا له كرده و به در و ديوار و حسينيه هم رحم نكردنند.

 

امروز اشك خدا را هنگام لهيده شدن مردم و انسانيت آنها ديدم!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/09/30 ساعت 21:40 | لینک ثابت |

«آمریکا و استکبار در تمامی زمینه ها افرادی را برای شکست انقلاب اسلامی در آستین دارند. در حوزه و دانشگاه ها مقدس نماها را که خطر آنان را بارها و بارها گوشزد کرده ام. اینان با تزویرشان از درون، محتوای انقلاب و اسلام را نابود می کنند. اینها با قیافه حق به جانب و طرفدار دین و ولایت همه را بی دین معرفی می کنند. باید از شر اینها به خدا پناه بریم » (صحیفه امام ،ج21، ص87)

 

 

روي سخنم با شخص شماست حضرت " آقا":

 

از چادر كشيدن سر مردان نمي گويم! كه اگر كشيده باشيد، بسيار ناپسنديده و زبون است و اگر كشيده باشد هم باز فرقي نمي كند. در آن صورت هم اين كراهت بر دامان شماست، كه جواني از ترس و وحشت حاكم بر فضا، به چادر اندر آيد.

از پاره كردن و آتش زدن عكس امام هم نمي گويم! كه اين هم خود داستاني ضعيف و نامقدار است و نيشتراش بر جان كسي فرو نرفت. و پلشتي آن زماني هويدا گشت كه سيماي تحت اوامر شما، اين سناريوي نخ نما را پخش كرد.  لازم اينكه : امام در همين صحيفه ي خويش ذكر مي كنند كه پاره كردن و سوزاندن عكس ايشان مشكلي ندارد*1.( امان از مشاورين نابخرد. امان از كاسه هاي داغ تر از آش)

 من اما از تمام اينها مي گذرم و شما را به آن جمله ي امام علي (ع) رهنمون مي شوم كه : " تاريخ بخوانيد و از آن عبرت بگيريد "

 

اينجا نمي خواهم از تاريخ حاكمان و ظالمان بنويسم كه اين خود مثنوي هفتاد من كاغذ است. مي خواهم از دوره اي نه چندان دور بگويم:

 

در اول كه يهودي ها از بغداد به قصد تجارت، شهر و ديار خود را رها كرده و سمت و سوي مناطق بندري شبه قاره ي هند را در پيش گرفتند، و در مسير ، ايران را براي اين مهم بسيار مستعد و آماده يافتند. در شهرهاي مختلف اين كشور سكني گزيدند و در داد و ستد با كمپاني هند شرقي فعال شدند.

هر كدام از اين حضرات براي خويش تباري برگزيد و خانواده اي تشكيل داد. ( به خاطر شيعه گري در دوره ي صفويه اكثر ايشان خود را شيعه يا سيد و از اهالي كربلا معرفي مي كرند تا نزد مردم ارج و مقام بيشتري داشته باشند. خدعه ديگر آن بود كه با خانواده اي  اصيل ازدواج مي كردند و نام آنها را برخود مي گذاشتند.)

زياد به ريز آنها وارد نمي شوم وبه همين قناعت مي كنم كه بعدها اينان براي اداره ي مملكت، نفراتي را معرفي و با سرمايه هاي كسب شده، او را حمايت و به پست هاي بالا مي رساندند. ( البته به فراخر هر دوره يك چهره !!)

  از اولين ايشان شايد بتوان از حاج ابراهيم كلانتر نام برد. كه داستان خيانتش به خاندان زنديه زبان زد خاص و عام است. ايشان در دوره ي قاجاريه به پست وزارت رسيد و خدعه ها كرد و پيشرفت مملكت را سال ها به خاطر همين مسايل به عقب انداخت.( طرح اين مسئله كاري تحقيقاتي مي طلبد كه از حوصله وب خوانان عزيز خارج است)

 

غرض از بيان چنين مسئله اي يكي هم اين است كه: به اين تازه مسلماناني كه "دو آتيشه" بازي در مي آورند زياد تكيه نكنيد. هر آن ممكن است كه ديوار حمايت و فرمانبريشان خراب شود!!!

 البته بنده يهودياني شريف را مي شناسم كه در اين كشور كار و زندگي مي كنند و به خاطر كسب مال  و رسيدن به پست هاي بالا هيچ گاه دين خود را عوض نكرده اند.

 حالا دوباره به اولين سطرها نگاهي بيندازيد و خوب فكر كنيد.

 

 

*1ــ "پيام به عموم ملت من اين را اعلام مى کنم که اگر کسى به من سب بکند، فحش بدهد، عکس من را پاره کند، احدى حق ندارد که به او تعرض بکند. حرام است تعرض کردن به کسى که به من سب کند، به من فحش بدهد، عکس مرا پاره کند، مرا بزند، هر کارى بکند.احدى حق ندارد در اين وقتى که ما گرفتار هستيم در اين مصيبت بزرگ، با او مقابله کند تا اينکه به زد و خورد برسد و غائله ايجاد بشود. امروز آرامش ما مى خواهيم. غائله نبايد ايجاد بشود. بايد همه با هم دست به هم بدهيد و ايجاد غائله نشود.همه دست به هم بدهيد.آرامش خودتان را حفظ بکنيد.و همه توجه به اين داشته باشيد که اين گرفتاريهائى که الان براى ملت ما پيش آمده است، اين گرفتاريها رفع بشود.اين را من به همه ملت مى گويم." گفتنی است این سخنان در جلد یازدهم صحیفه نور درج شده است. (15 آذر 1358 / 16 محرم 1400

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/09/24 ساعت 16:28 | لینک ثابت |

با گاز اشك آور برادر را بسوزان...

 

و باز هم تكرار خشونت!

روزگار شرم آوري است. به پير و جوان رحم نمي كنند. مي زنند، مي گيرند، مي بندند و ترانه هاي آزادي را مي سوزانند.

چه خوش خيال كه مانا مي مانند. ققنوس آزادي اما باز برمي خيزد. چه ما بخواهيم يا نه!

 

 اينجا ايران است؛ سرزمين بي دفاع. پر از خشم و بيداد. سرشار از بي اعتقادي.

اينجا ايران است؛ تنها ميان گلادياتور ها و خونريزها.

اينجا فقط ايران است. و من دلتنگ از نوشتن تاريك روشناي آنچه ديده ام.

اينجا پيكر بي جان پيرزني را روي دست مي برند تا ضربات بي وقفه ي باتوم از دو روز باقي مانده ي زندگاني تلخش نگيرد. تا بتواند آغوش گرمش را به فرزندان و نوه هايش هديه دهد. تا شايد لبخند ريزش بتواند دل دردمندي را آرام كند. تا با اين جثه ي مريض اش شايد بتواند يك بار ديگر در خيابان هاي درگير، فرياد آزادگي سر دهد. تا خون خواهي جواناني بكند كه قرن ها براي مانايي ايران، جان عزيزشان را فدا كرده اند.

اينجا ايران است. سرزمين غيرت و تعصب نسبت به ناموس! ملكي كه حاضر بود براي عفت بانوانش، فوج فوج به نبرد بايستد. ايثار كند. شهيد شود.

به راستي بر ما چه گذشته كه اينچنين خونسرد و بي رگ باتوم به سر و بدن ضعيف  زنان مان مي كوبيم؟؟! كجاست آن رگ غيرت؟! كو جوانمردي؟؟ كجايند علماي اسلام كه اعلام خطر كنند و فرياد تباهي دين را سر دهند؟؟

پيرمردان انقلابي  به جرم شعار " ادامه ي راه انقلابي سال 57" را به اوين مي فرستيم و بعد لب مي گزيم و سر تكان مي دهيم كه: بريده از انقلاب و از آرمان ها.

اگر اين شعارها بد است پس چرا از آن سال ها دفاع مي كنيد؟ اگر خوب، پس اينان در بند شما چه مي كنند؟ مگر همين ها انقلاب نكرده اند؟ اين چه رسم حكومت داري است؟

و لابد بايد باور كنيم كه همه ي گذشته ما بد بوده  و اين دوره ي جديد، دوره ي اسلام ناب است؟! برق اين نابي چشمان ما را خيره كرده. مي بينيم كه مردمان پشيزي ارزش ندارند. مي بينيم، حق نا حق و ناحق، حق مي شود. مي بينيم، حفظ نظام از واجبات هم واجب تر است!!؟

عجبا به اين كردار! پس نماز ظهر عاشورا بر چه اصولي برپا شد؟؟؟ پول مي دهيم و اجير مي كنيم و به خلوت مي بريم و از تنهايي آقا مي گوييم. تنهايي كدام آقا؟ اينان نه سرباز آقايند و نه سرباز " آقا " . اين جماعت سربازان سر بسته به تراول هاي رنگين در جيب شان هستد.نه دلي درگرو اسلام دارند، نه كس ديگر. فعلا سفره اي پهن است و لقمه اي چرب در ميان. فقط چشمت را ببند و برادر و خواهر و مادرت را بزن.  اينقدر كه جانش در رود. بزن كه ديگران را از تنهايي دربياوري. كه فقط خودتان بمانيد و مرادتان. كه راحت تر بتوانيد با دنيا ساخت و پرداخت كنيد و چند صباحي بيشتر در اين سراي سه پنج، خوش بگذرانيد.

 

پس آخرين ضربه رو محكم تر بزن...

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/09/17 ساعت 0:52 | لینک ثابت |

امروز كه اين متن را مي نگارم،12آذر 1388 است. اين متن هشداري برادرانه، پدرانه، يا از نگاه يك فرزند است به آن عده ي اقليت، كه نان و نام خود را در حذف مردم از عرصه هاي مختلف مملكتي مي بينند. عرصه هايي كه تا ديروزـ به ظاهر يا واقعاــ در آن سهيم بوده اند. همين مردم كه امروز فريب خورده  و آلت دست اجنبي معرفي مي شوند.

 در روزهاي پيشين ديديم ــ متاسفانه نه از طريق شبكه هاي ملي ــ كه چه ناجوانمردانه برادران و خواهران خود را به خاك و خون كشيديم! سينه هاي خون آلود و گردن و چشم و مغزهاي پاشان، كف آسفالت. زبون ترين رفتارهاي خشونت بار، كه فقط ــ بارها  البته اينبار از شبكه هاي نه چندان ملي ــ از سوي صهيونيست ها در قبال مردم بي سلاح فلسطين انجام مي شد، را با ناباوري از برادرانمان ديديم. حركات زشتي كه همه را در شوك و حيرت فرو برد. و فرو رفتيم در حسرت و اندوه. در غم دوباره تازه شده ي شهداي ايران مان. اين كشور را به راستي مي توان حاصل خون عزيزاني دانست كه در تمام طول تاريخ، جان شيرين شان را به شور ملي تقديم كردند و بر زمين افتادند و خاك شدند و از خاكدان شان لاله برآمد.

خون اما هميشه جاودانه است. و از معايب اين برادران در اقليت، يكي همين است كه خود را پاسدار اين ملك ازلي و ابدي مي پندارند؛ ديگران ــ مردم ــ  را دشمن ، منافق ، بريده از مردم، (؟) از انقلاب از اسلام. اينان خود را در سپاه امام زمان مي بينند و ديگران را همراه با ابر جنايتكاران. خود را صاحبان اصلي اسلام،انقلاب، و ايران مي دانند و ديگر مردم را چونان خارجي و پناهنده مي بينند كه نه حق كار دارد نه حقوق مدني و نه شهروندي. نه مي تواند در مورد سرنوشت كشور حرف بزند و نه انتخابش مورد تاييد است. همه اما مي دانيم كه پناهندگان هم حقوقي دارند. انسان در پي آزادي است. و اولياي ما و انبياء در به ثمر رسيدن اين نهال جهادها كرده اند.

 

برادران عزيز. خداوند انسان ها را يكسان آفريد و هيچ كس را بر ديگري برتري نداد، الا به تقوا.

و اما تقوا. بدان معني كه در تمام امور خداوند عزوجل را در ياد داشته باشيم. و خود اين، سببي است بر انجام ندادن كارهايي كه به ظلم ــ به خود يا ديگري ـ منتهي شود. واز بدترين نوع ظلم همانا ظلم به انفاس است. ظلم به مردم به منزله ي ظلم به آفريدگار يكتاست. پروردگاري كه انسان ها را از اقوام و طوايف و تفكرات مختلف آفريد و اينان را در زمين پراكنده كرد تا همديگر را بيابند و بشناسند. نه اينكه تا گروه مقابل را برخلاف عقايد يا حتي دين خود ديدند، فتوي بر خونريزي و كشتار بدهند. اين قرار خداوند نبود! خونريزي جز بر آنها كه سلاح به دست گرفته و قصد جان و مال و ناموس مردم را كرده اند، جايز نيست.مردمي كه زير باد كتك و گلوله و باتوم له شدند، بي سلاح بودند. مردم بي پناه بودند. ما در اسلام شنيده بوديم كه براي اسير هم قوانيني وضع شده بوده؛ كه نبايد كشت و زد و تجاوز كرد و اعتراف گرفت. در ديني كه حقوق حيوان را از دهان پيامبرش بارها متذكر مي شود، نمي توان انتظار داشت كه حق خدادادي آزادي را از مردم گرفت.

 

و برادران اين سبعيت از جهل سرچشمه  مي گيرد. جهلي مركب كه خود را از خداوند و امام زمان هم بالاتر مي بينند و مي خواهند مردمان بي پناه را تدبير و تكفير و تصليب كنند. جهل ما برادران، از معارف انساني و ديني ما است. از ناداني و خود را باتقواتر انگاشتن. از دعاهاي نيمه خوانده.  وچه بسيار شيوخ مقرب درگاهي كه در كهولت سن و در اوج عبادات خاصه، در دام شيطان گير افتادند. و خود شيطان كه سالها در جنت مشغول به عبادت بود!! بيرون افتادن از دامان خداوند خيلي دردناك است.  من كفار زيادي را خوانده و شنيده ام كه اسلام را زندگي مي كنند و به حقوق همديگر احترام گذاشته  و مهر مي ورزند. اهل عمل اند و كمتر شعار مي دهند. خوب انسان اند! انسان...

دوست دارم بعد از 16 آذر بنويسم: همه باهم خوب بودند و حق و حقيقت را فرياد كشيدند. كسي به كسي ظلم نكرد و دين خود را به دنيا نفروخت!!

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/09/12 ساعت 16:38 | لینک ثابت |
چرا عاقل کند کاری؟؟

 

چرا به مردم قولی بدهیم که از پس انجامش برنیاییم؟

چرا کاری را که نمی دانیم بر انجامش پافشاری کنیم؟

چرا یکدفعه برخلاف تمام قرارها مخالفانمان را "منافق" کردیم؟

چرا ناکار آمدی خودمان را به گردن دیگران انداختیم و دست شان را از حکومت قطع کردیم؟

چرا به دلیل بی کفایتی در امر کشور داری همه را درگیر جنگ کردیم؟

چرا آنجا که بزرگان و عاقلان( به روایت سید احمد خمینی از نامه پدر) به ادامه ی جنگ بدبین بودند باز بر دنباله ی آن تا فتح قدس اصرار کردیم؟

چرا عملیات های بی تدبیر انجام شد و هزاران جوان جسور این مرزو بوم را به کشتن دادیم؟

چرا فرماندهان خاطی و بی تجربه که عاملان این شکست های جبران ناپذیر بودند را جوابگو بار نیاوردیم؟

چرا سپاهیان را که قرار بود برادر بمانند و پاسداری کنند از کیان ایرانیان دسته بندی کردیم و درجه های بدون کارشناسی دادیم؟

چرا مخالفان مان را بجای حداقل رفعت اسلامی( نه حتی علی وار یا پیامبر گونه) از صفحه روزگار محو کردیم؟ 

چرا به نصایح و وصایای بزرگان گوش ندادیم و مملکت را در دستان نااهلان رها کردیم؟

چرا همه را تبدیل کردیم به خودی و غیر خودی و عده ای نخودی؟

چرا به جای دید مثبت به زندگی و دنیا به همه بدبینی و کژ اندیشی تزریق کردیم؟

چرا به حقوق پایمال شده ی مردم مان بی توجهی کردیم؟

چرا صدای مخالف مان را خفه کردیم؟

چرا دانشجوی خواب آلوده را از پنجره های کوی دانشگاه به بیرون پرت کردیم؟

و بقیه ی چرا ها که دیگر هویدای خاص و عام شده! وکسی جز خداوند عزوجل نمی تواند بر تمامی این امور آگاهی یابد. که بس کردار پر ابهامی است این سیاست ورزی های نابخردانه. و چه بسیار مردمانی که از پی آب و نان برآن زدند که به ملکی دست یازند و چون بر تخت بنشستند همان کردند که والی پیشین بکرد. و خلایق به مشقتی دو چندان درافتادند که هر صبح و شام رحمتی به روان رفته اش بفرستادند. و خداوند بلند مرتبه است و دانا. 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/09/08 ساعت 16:40 | لینک ثابت |

روز قدس، 13آبان، 16آذر، دهه ي اول محرم، 22بهمن، و...

آقاي ديكتاتور! روزي را مي بينم كه از پنجره ي اتاقت پرچمي سبز رنگ را بيرون آورده  و از اين جماعت به خشم آمده، امان  بخواهي!

 

مطمئن هستم كه صداها را خوب مي شنويد؛ اما تا حضور همه جانبه شان تا پشت در اتاق تان آنها را چون شاه گذشته، كمرنگ و نوار ظبط شده مي پنداريد. خوب البته اين حق شماست كه از صندلي قدرت با چنگ و دندان محافظت كنيد. اما با پرداخت چه بهايي؟! آيا علي (ع) اينچنين كردند كه مي كنيد؟ نهروانيان تا دست به شمشير نبردند و جان و مال و ناموس مسلمين را به خطر نينداختند، با خشم به حق علي (ع)، روبرو نشدند. علي خانه نشين شد براي مردم، به خلافت رسيد با راي مردم، جنگيد براي مردم و حكميت را پذيرفت با نظر مردم، در مسجد ضربت خورد به سبب عشق به مردم، در اذهان بشري به عنوان مردمي ترين حكومت و فرمانروا جاودانه شد. و اين ها به سبب مردم داري علي (ع) اتفاق افتاد. آنجا كه دين و مذهب و مليت برايش هيچ تفاوتي نداشت. ملاك علي، انسانيت بود نه طيف و جناح و گروه خاص گردا گردش. آنجا كه از شنيدن اين خبر :"خلخالي از پاي زني يهودي دزديده شده" برآشفته مي شوند و گريبان چاك مي كنند كه در حكومت علي چنين اتفاقي بيفتد؟ ما را به مقايسه با رويدادهاي اخير در كشوري كه حكومت علي را سرلوحه ي كار خود گذاشته وامي دارد. حكومتي كه رهبرش و مردمش خواسته يا ناخواسته خود را با رفتار حضرتش مي سنجند. آري علي به جاي خودش دست به شمشير برد. از دروغ و درغگو اما، هيچ وقت جانبداري نكرد. با قدرت به خدمت مشغول بود و با حكمت، به راي مردم، گردن نهاد. حقوق حقه ي مردم را به آنها برگرداند. اگر چه كساني به مهريه ي زنان خود درآورده بودند. در هر موعظه مردم را به عبادت و كار و تلاش براي بهتر زيستن دعوت مي كردند و بجاي ساختن دشمنان فرضي از حضور شيطان و نفس سركش بر حذر مي داشتند. سيره ي علوي يعني اين. يعني با دوستان مروت با دشمنان مدارا. يعني جواب خوارج را در اجتماعات و مابين سخنانش، با كلماتي سرشار از ادب و هنر خاصه ي علي بدهد و باز به سخنان خود بپردازد. زبان هيچ يك را از كام بيرون نكشيد و تيغ بر هيچ پرسش گري عريان نكرد. وزير امور خارجه ي هيچ كشوري را به خاطر چهره ي نازيبايش مسخره نكرد و القاب زشت از قبيل : " سگ چهره" بر آنها ننهاد. از كلمات زشت استفاده نكردند و هيچ كس را به چرت و پرت گويي و چرند بافي  متهم نساختند. اين روزها اما، از اين دست كلمات و جملات، گويا به مثابه شجاعت سخنوران محسوب مي شود.

 

 به راستي ما كجاي حكومت علوي ايستاده ايم؟ عيار ما چقدر همسنگ علي است كه اينچنين هاي و هوي شيعه گري داريم؟! آن علي كه  مي گويند كجا و اين حكومت كجا! مردم سالاري علي كجا و مردم كشي ما كجا!؟ فريب و حيلت و نيرنگ ما با هيچ برهه ي تاريخ برابري ندارد. عده ي زيادي بيرون آمدند و از حاكم پرسيدند "راي ما چه شد" به جاي چاك گريبان، گلوي مردم را چهل چاك كرديم! به جاي دلجويي فرمان( حكومتي) قتل داديم. خطا كرديم ! خطا... و بر آن استوار مانديم.

آبروي حكومت مردمي مان را برده ايم. اين نظام در سياست ورزي و فريب كاري، روي عمرعاص ها و معاويه ها را سفيد كرده! نظام امور را به ساده لوح تري از ابوموسي اشعري سپرده ايم كه با قراردادهايي به مراتب ننگين تر از تركمانچاي، ثروت بي زبان ملي را به تاراج حكميت مي دهد؛ و شرم آورتر اينكه اين نوع سخيف حكميت را، بزرگ ترين پيروزي و امداد غيبي مي داند. مردمش را خس و خاشاك مي داند. و آرزو دارد سر مخالفينش را به سقف بچسباند.

و بعد از اين همه كه ديگر عيان و عريان، جلوي همگان اين كره ي خاكي است، داد بزنند و توي چشم مردم  چشم گرد كنند كه : نفس كش!! يكي جيگر داره بياد از خونه بيرون بگه ما بديم!؟ و چماق بر سر مردم علي بكوبد و يا زهرا و يا علي ويا حسين بگويد ؛ كه دشمن علي را از پاي درآورديم . يا فريب خورده اي را به راه راست. يا مخالف رييس جمهور دشمن خداست!!!

 

بنده به عنوان يك ناچيز فرزند اين آب و خاك، از شما درخواست دارم كه همگام با مردم ، به راي آنها ( هر چه هست) گردن نهيد و خود را در محضر دادگاه الهي و علي (ع) شرمنده نكنيد . كه خداوند توبه كنندگان را خواهند بخشيد. وسلام.

 

 

                                                                         21آذر 1388

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/08/21 ساعت 17:41 | لینک ثابت |
سلام آقای نامهربان.می بینی تا گلو فرو رفتی ولی هنوز دستت به کمرته! شاید هنوز باورت نمی شه؟! ولی روزای مبادای شما هم فرا رسیده. نباید کارها رو به اینجا می کشوندی. نباید! این خیگ روغنه هم ریخته و خاکمال شده. خواهش می شه که نظر ابل فضلش نکن که حال عمله اکره ها رو به هم نزنی.

آقای نامهربان! اینجا دیگه هوا داره رو به سردی میره. زمستون سختی در راهه! آدما دارن خودشون رو برای کولاک آماده می کنن. شما ولی هنوز درگیر کولر آبی تون هستی که تمامه تابستون رو کار نکرده. راستی چرا؟! مگه بچه ها نبودن که شما رو حداقل باد بزنن؟ می گن کسی جسارت نمی کنه به شما بگه موتور کولرتون رو دزدیدن؟ واقعا کولر تو زمستون چه مزه ای می ده؟!

نامهربان ما! سودای صندلی پدر بزرگ برای همه ی پسرای ناخلفش شیرین و جذابه ولی چه حیف که دیر آمدی و زود هم داری میری! صندلی میراث کهنه ی ماست و جای اون رو با هیچ کشک و دوغی نمی تونیم پر کنیم! پس حسابی  خوش بگذرون در این سرای "سه پنج"

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/08/19 ساعت 23:26 | لینک ثابت |

...روزاي من درگير تنهايي شده

تنها مدارا مي كنيم / دنيا عجب جايي شده؟؟!

هر شب تو روياي خودم آغوش تو تن مي كنم

آينده ي اين خونه رو با شمع روشن مي كنم!

 

............

شبگرد تنها را چه به فرياد؟ شب گرد بايد آرام و خفه ناله كند. جوري كه گوش هايش هم نشنود. با نگاه بخواند و تو از نگاهش بخواني! لحظه ي مرگ را آهسته و آرام بخواند. لحظه ي با غم بودن را...

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/08/10 ساعت 16:24 | لینک ثابت |

وقتي از شجريان حرف مي زنيم، از كه حرف مي زنيم...

 

سخن از صداي دلنشين تنها نيست؛ كه تنها او مي تواند يا بتواند. سخن از فرياد فرو خورده ي تاريخ ايران است. صداي فرهنگ، عدالت خواهي و شيدايي نسل هاي ايراني است.  چه بسيار خوش صداترين هايي كه در اعصار مختلف اين مرز و بوم، آمده اند و نوا و گوشه اي از خود به جا گذاشته و چهره در نقاب خاك كشيده اند. و تنها خاك اين سرزمين، مي تواند گواهي اين مدعا باشد كه در تمام عمر چند هزار ساله ي خود( كه اقوام مختلف ايراني را در خود جاي داده) صدايي به ژرفاي ناب نواي محمد رضا شجريان به خود نديده. صدايي كه ما را به اعماق مي برد و در حسي مشترك با خويش و با قلم جان شاعر، به كشف يك پرده از اوضاع سياسي، اجتماعي و فرهنگي ايران  نايل مي كند. نوري در اعماق تاريك تاريخ ايران. حس مشتركي كه بارها و بارها با حافظ، سعدي، مولانا،عطار و بابا طاهر عريان داشته و داريم. در اين احساس خون و خونريزي و زمام قدار و جبار به چالش كشيده مي شود و به جاي تمام پليدي ها، سخن زيباي عشق را جايگزين كرده، به عالم هديه مي كند. به گفته ي ديگر جناب شجريان صداي تا ابد زنده ي فرهنگ و ادبيات ايران است و بازگو كننده ي مانيفست عشق و حس دوست داشتن از نوع ميهني است. ايشان به جاي تير و تركش و گلوله؛ گل مي نشاند و به جاي رجز خواني و پرخاش، از محبت و گلگفت و شنيد مي گويد. ساز كوك صداي او ما را به يكدلي و همسرايي با هم دعوت مي كند. به بودن ها و گذشتن از نفي كردن ها و نديدن ها.

 

متاسفانه در دوره اي كه فرهنگ ايران به مراتب آسيب پذيرتر از تمام ادوار تاريخي ايران است؛ با بي سوادي و عدم آشنايي بعضي، مي خواهند اين روزنه ي نور، تبديل به تاريكي و جهالت شود. جهالتي محض از نوع چنگيزي! اينان فقط دنباله روي كور و واپس خور نابخردان مروج تباهي زمان خود هستند؛ كه نه ايران براي شان مهم است، نه گذشته ي فرهنگي، ونه حتي اسلامي كه دم از قيمي آن را مي زنند. البته پخش نشدن مناجات و ربناي ازلي و ابدي استاد در ماه رمضان، ملاكي بر بي ديني اين قوم نيست و مبناي ريشه اي تري دارد. بايد متذكر شوم كه افطار تمام ماه هاي رمضان، در گرو اين سياق از مناجات است و هيچ صدايي به اين لحن بهشتي نخواهد رسيد. اين هم يكي از آن احساس هاي مشتركي است كه ما از كودكي تا پيري با ايشان و خداوند عزو جل داشته و خواهيم داشت. بهشت با صداي او آغاز مي شود.

آدم واره هاي آهني، نه اينكه سواد شنيدن اين صدا راندارند! خيال مي كنند كه ايشان هميشه از جناب حافظ خوانده اند. و او را به دلیل انتخاب و اجرای شعر (( تفنگت را زمین بگذار)) اثر ساده و صمیمی فریدون مشیری باعث و بانی رنجش خاطر روح جناب حافظ در گور می دانند. تو گويي هيچ شاعر ديگري در اين مرز و بوم پانگرفته و شعري نسروده! جالب است به ايشان بگويم كه شجريان بارها از اشعار معاصر خوانده و باز هم خواهند خواند. نمونه: مهدي اخوان ثالث و استاد مشيري و مشفق كاشاني و... كه به زبان حال مردمي باشد، از جنس دوست دار ادبيات. و اين خصيصه را با هيچ ابزار و داغ و درفشي، نمي توان از آنها ستاند.

حالا بعد از اين غوغا و آتشباري كه سياه دلان عرصه ي((توفيق)) از خود بروز داده اند، صداي بهشتي كهن ديار ايران، دوباره همه را به آرامش و گفتمان، ترغيب و تشويق مي كند. تئوري جاودان عشق و عدم برادر كشي!!

رجوع به عقلانيت و دوري از هرآنچه انسان و انسانيت را لكه دار مي كند.و اين درد مشتركي است...

 

تفنگت را زمين بگذار!

تفنگت را زمين بگذار!

كه من بيزارم از ديدار اين خونبار ناهنجار

تفنگ دست تو يعني

زبان آتش و آهن

من اما پيش اين اهريمني ابزار بنيان كن

ندارم جز

            زبان دل

                        زبان دل

دلي لبريز از مهر

تو/ اي

با دوستي دشمن!

 

زبان آتش و آهن

زبان خشم و خونريزي ست

زبان قهر چنگيزي ست

بيا بنشين/ بگو بشنو

بگو بشنو/ سخن

                   شايد

فروغ آدميت

راه در قلب تو بگشايد

برادر! اي برادر!

گر كه مي خواني مرا بنشي / برادر وار

تفنگت را زمين بگذار!

تفنگت را زمين بگذار!

تا از جسم تو

اين ديو انسان كش

برون آيد

 

تو از آيين انساني چه مي داني/ چه مي داني؟

اگر جان را خدا دادست

چرا بايد تو بستاني؟؟

چرا بايد

كه با يك لحظه ي غفلت،

اين برادر را

به خاك و خون بغلتاني؟!

 

گرفتم در همه احوال

حق گويي و حق جويي

و حق با توست

ولي حق را/ برادر جان

به زور اين زبان نافهم آتشبار

نبايد جست

 

اگر اين بار

              شد

وجدان خواب آلوده ات

                             بيدار

تفنگت را زمين بگذار!

تفنگت را زمين بگذار!

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/07/09 ساعت 23:2 | لینک ثابت |
بوی حلوای پس از خوردن پلوی امام حسین بهتر است یا زنده ماندن بعد از سینه زنی زیر پرچم یزید؟؟

نوشته شده توسط هادی بهروز در 88/06/21 ساعت 17:16 | لینک ثابت |